زاینده رود بی آب

زاینده رود بی آب

زنده رود و باغ کاران یاد باد

«حافظ»   

ماه اردیبهشت به نام فردوسی رقم خورده، زیرا چنین اندیشیده اند که شاهنامه در حوالی این ماه به پایان رسیده است. به این مناسبت چند سالی است که در این ماه در بسیاری از دانشگاه ها و مجامع فرهنگی یادبود فردوسی و شاهنامه بر قرار می گردد.

امسال تا آنجا که ما خبر شدیم، در چندین شهر این مراسم برپا گشت، از جمله در اصفهان، که طیّ یک ماه، نه یک بار، بلکه دو بار توفیق دیدار از این شهر نازنین به ما ارزانی گشت.

اصفهان، تاریخ و اندیشه و آرزوی ایرانی را در نقش کاشی ها بازگو می کند، «نقش های سخنگو»، این است که دیدار آن بیش از یک تماشای ساده است. در این سفر نیز همه چیز مانند همیشه بهجت بخش بود، تنها یک چیز آزرده خاطر می کرد: زاینده رود خشک.

تصوّر اصفهان، بدون زاینده رود که آب در آن با سیر موزون خود روان باشد، دشوار است، با آن دو پل کم نظیر که چون دو بازوی مشتاق اند، حمایل بر گردن او.

این بار در این سفر دیدیم که گرد از آن بر می خیزد. به نظر می رسد که اصفهان در طیّ تاریخ خود هرگز با زاینده رود بی آب روبرو نبوده است، ولی اکنون چون تن بی جانی است که می تواند این بیت سعدی زبان حالش باشد:

  در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن    من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود

ایران کشور کشاورزی بوده است، و به آب زنده است. می توانست بهشت باشد یا ماتمکده، برحسب اینکه تر سال باشد یا خشکسال. داریوش دشمن کشور را سه پتیاره می دانست: دروغ، دشمن و خشکسالی. از این که بگذریم کشوری است که می توان گفت که در معرض هیچ کمبودی نیست.

هرچه دیگران دارند، او تنها دارد. مگر یک کمبود و آن آب است. اگر بارندگی منظّم تر و فراوان تری می داشت، می توان گفت که آبادترین کشور جهان می شد (به شرط سازمانی بایسته).

آب همیشه مسئلۀ اوّل این کشور بوده. از این روست که در ایران باستانی دو بانو ایزد بزرگ شناخته می شد، یکی میترا که نگهبان روشنائی بود، و دیگری آناهیتا (ناهید) که نگهبان آب و نیایشگاه او را همواره در کنار چشمۀ آب قرار می داده اند.

اردویسور ناهید را به زنی آراسته تشبیه کرده اند که «دارای بازوان سفید است، بازینت های باشکوه، نازنین و بسیار نیرومند». «خوش اندام و راست بالا».

کسی که جمشید را کامیاب ساخت، زیرا به او آبادانی بخشید، و ضحّاک و افراسیاب را ناکامیاب.

آب فرو می باراند «به بزرگی همۀ آبهائی که در روی زمین است.» «رودی به بزرگی همۀ آبهائی که در روی زمین است. رودی که در زمستان و تابستان یکسان جاری است.»

او گذشته از آبادانی برکت بخش هم هست: «زنان جوان را در زایش کمک می کند». «نطفۀ مردان و مشیمۀ زنان را پاک می دارد» (اوستا، ترجمۀ پور داوود یشت ها، جلد اوّل)

می بینم که با زندگی جنبۀ معنوی هم دارد، از طبیعت به شخص انسان راه می یابد، و سیر زندگی را بهبود می بخشد.

این ارتباط طبیعت با درون آدمی و کیفیّت زندگی مورد اعتقاد مردم باستانی ایران بوده.

در شاهنامه به این موضوع برمی خوریم. می گوید که فرمانروای خوب، موجد رویکرد مهربانانۀ طبیعت به مردم  می شده، و برعکس فرمانروای بد، بدبختی با خود می آورده.

کیخسرو که پادشاه نیکوکاری است، چون بر تخت می نشیند، بهار و آبادانی و خرّمی روی می کند:

      ز  ابر    بهاری     بیارید     نم               ز روی زمین زنگ  بزدود و   غم

         جهان گشت پر چشمه و رود آب          سر غمگنان اندر  آمد  به  خواب

     زمین چون  بهشتی  شد  آراسته            ز داد و ز بخشش پر  از  خواسته

                                  (شاهنامه، چاپ خالقی مطلق، جلد     )

نظیر این معنا در داستان بهرام گور و زن روستائی، در شاهنامه آمده است. بهرام از شکار باز می گردد و ناشناس. گذارش به یک خانوادۀ روستائی می افتد. از زن خانواده می پرسد: آیا وضع خوب است، مردم از پادشاه راضی هستند؟ زن جواب می دهد که چنین نیست، چندان تعریفی ندارد. بهرام در دل نیّت می کند که از این پس چندی بر مردم سخت بگیرد، به اصطلاح امروزیها دیکتاتوری پیشه کند.

صبح روز بعد که گاو روستائی را برای دوشیدن شیر می آورند، می بینند که چکّه ای شیر در پستان نیست. زن روستائی می گوید همانا نیّت بد در دل شاه راه یافته که شیر در پستان گاو خشکیده است. بهرام این حرف را می شنود و نیّتش را به جانب خوبی کردن باز می گرداند. این بار دست بر پستان می کشند. شیر به فراوانی جاری می گردد.

عبارت زن روستائی این است:

    چنین گفت زن کای گرانمایه شوی           مرا بیهُده نیست این گفت و گوی

   چو   بیداد  گر  شد  جهاندار    شاه         ز  گردون  نتابد   به  بایست ماه

  به پستان ها  در  شود  شیر   خشک        نبوید به نافه درون  بوی  مشک

    زیان    در    جهان    آشکارا     شود         دل نرم چون  سنگ  خارا  شود

    به  دشت  اندرون  گور   مردم   خورد            خردمند  بگریزد  و   غم  خورد

          (شاهنامه چاپ خالقی مطلق، ج5، ص470-473)

کشوری مانند ایران که مردمش در تمنّای آب به سر می برده اند، در هر فرصتی علامت هائی از این نیاز به کار برده اند. از جمله رنگ آبی بر کاشی ها، سقّاخانه، ارتباط مظلومیّت با عطش و نوحه ها. همۀ اینها در حسرت آب است.

*   *   *

بازگردیم به زاینده رود و اصفهان. این سؤال برای هر بیننده پیش می آید که اصفهان با زاینده رود بی آب چه  می تواند باشد؟ به چه درد می خورند، این پل های باشکوه؟ در این ها بیش از همیشه ارزش آب به نظر می آید که تا چه اندازه زندگی بخش است. تا چه اندازه کلّ شخصیّت شهر در گرو آن قرار گرفته است.

اگر جاری نباشد، منظرۀ خشک رقّت بار رود، ملال را از چهرۀ اصفهان هرگز نخواهد زدود.

گذشته از همۀ اینها، از قراری که گفته می شود، پایۀ پل ها با ساروجی پی ریزی شده اند که باید همواره در رطوبت باشند، وگرنه آسیب می بینند، هم چنین پایۀ مساجد و کاخ ها.

خشکی این چند ساله گویا تنها ناشی از کمبود بارندگی نبوده، بلکه آب کوهرنگ را پیش از آنکه به اصفهان برسد، به مصرف دیگری می رسانند. مردم شهر و کارگزاران باید در این باره فکری بکنند. اصفهان در ایران تنها شهری است که سیمای تاریخ را در خود تجسّم دارد، تاریخ در قالب هنر، اندیشۀ منقّش. اصفهان نه تنها در ایران، بلکه یکی از چند آبادی در جهان است که می توان به تمام معنا نام شهر بر آن ها نهاد.

                                                            محمّدعلی اسلامی ندوشن

 

 

 

 

 


-

کتاب ها فصلنامه هستی دست نوشته ها اشعار گفتمان همایش در نگاه یاران سفرهای خارجی