از گروه: فرهنگ
فصلنامه: دوره سوم ، سال یکم ، شماره ۲۶ ، بهار ۱۳۸۶
از ادب چه خبر؟

از ادب چه خبر؟

از خـدا جــوئـيـم تـوفـيـق ادب

بي ادب محـروم ماند از لطف ربّ

بي ادب تنها نه خود را داشت بد

بلكــه آتـش در همـه آفـاق زد

«مولوي»

 

ادب كه مرادف با فرهنگ در شاهنامه آمده است, مفهومي بسيار وسيع‌تر از معناي امروز خود دارد. از ادب روش خوب, تربيت خوب, ظرافت و حسن رفتار اراده شده است كه چون همة اينها در فردفرد مردم جمع شد, شخصيّت يك ملّت را تشكيل مي دهد.

شعر مولوي نيز همان معناي گسترده را دربردارد. ادب, ابراز «گوهر انسانيّت» است. آدمي موجود برخوردار از انديشه است كه تا اين جا همة آدميان كم و بيش در يك خط قرار مي‌گيرند. تفاوت در ميان آنان آنگاه پديد مي‌آيد كه هر كسي «گوهر انسانيّت» را تا چه درجه به كار اندازد.

ادب گرچه يك وديعة فردي است, ارتباط مي‌يابد با تمدّني كه بر اجتماع حاكم است. استثناها را كنار بگذاريم. مردم در اكثريّت خود كشيده مي‌شوند به جانب سيري كه اجتماع در پيش پاي آنها مي نهد, ولو آن را دوست نداشته باشند. دليلش روشن است. مي‌خواهند زندگي بكنند و عملي‌ترين راه را در پيش مي‌گيرند. از قديم گفته‌اند «به شهر ني كه مي‌روي بايد ني سوار شد». البتّه اگر وضع موجود به گونه‌اي باشد كه با سرشت انسان و اقتضاي زمان در تضادّ قرار گيرد, توليد واكنش مي كند و آنگاه است كه دگرگوني بزرگ اجتناب‌ناپذير مي‌گردد.

درگذشته تنظيم روابط اجتماعي, بيشتر برعهدة آئين و ادب بود, ولي اقتضاي طبيعت جديد آن شد كه قانون آن را برعهده گيرد (با فرض آنكه قانوني در كار باشد), با اين حال, اهميّت بنيادي ادب را نمي‌توان انكار كرد. ادب مانند هوا در سراسر يك جامعه جريان دارد و از طريق آن است كه زندگي اجتاعي نرم و موزون مي شود.

اهميّت ادب زماني محسوس مي‌گردد كه نبود يا كمبود آن روي نمايد. در آن صورت ديده مي‌شود كه زندگي تا چه پايه به زمختي مي‌گرايد.

گرماي انساني از ميان مي‌رود و روابط اجتماعي تا حدّ برآورد نيازهاي حقير روزمرّه تنزّل مي‌كند.

تكيه‌گاه اجتماعي كه مي‌بايد از طريق ادب اطمينان‌بخش شود, اگر سست شد, هر كسي به گونه‌اي سلوك مي‌كند كه حوائج روزانه‌اش برآورده شود, نه بيشتر؛ و اين, رفته رفته منتج به رياكاري,‌ يا حسابگري مي‌شود. دو چيز متضاد رودررو مي‌گردند: ترشروئي و كرنش, بسته به آنكه كدام يك كار را از پيش ببرند. در چنين وضعي جامعه انسجام خود را از دست مي‌دهد و همبستگي انساني بي‌پشتوانه مي‌ماند, زيرا هر كسي بايد بار مسائل خود را خود بر دوش بكشد.

فردي كه كم‌ادبي كرد و كم‌ادبي ديد,‌ اندك اندك خود را از جامعة‌ انساني گسيخته مي‌بيند, زيرا ملاط ادب نيست كه او را با ديگران پيوند دهد. اين امر در تعادل رواني او اثرگذار مي‌شود: يا به اندك ناملايمي برافروخته مي‌گردد و از جا در مي‌رود, يا سر فرود مي‌آورد و كوچكي مي كند, و اين هر دو, يا او را تندخو و يا از خود شرمنده مي‌دارد.

آدمي چون خود را در زندگي تنها مي‌بيند, احتياج دارد كه مورد احترام و اعتنا باشد, كه اگر نبود تنهائي او افزونتر مي‌شود و خلائي در درون او پا مي‌گيرد. او نياز دارد بداند كه در زندگي تنها نيست, و كساني هواي او را دارند، و ادب‌, بخشي از اين چشمداشت را برآورده مي‌كند.

مجموع اين حالت است كه جامعه را خوشايند يا ناخوشايند مي‌دارد, آبدار يا خشك مي‌كند, و در نتيجه در امر اقتصاد و توليد هم اثر مي‌گذارد.

 

اكنون بپرسيم كه جريان ادب در كشور ما چگونه است, بخصوص در شهرهاي بزرگ. واقعيّت آن است كه وضع مطلوبي ندارد و مشاهده‌هاي روزمرّه اين حالت را تأييد مي كند. مردم بايد بر گرد يك «آرمان اجتماعي» با هم سلوك كنند, و اكنون اين آرمان درست روشن نيست كه چيست. جمعيّت بناگهان زياد شده و شهرها متراكم است. خلق خدا كه غوطه‌ور در دل‌مشغوليهاي خوداند, وقت ندارند كه جز به معاشي كه كسب مي‌كنند, يا حرصي كه مي‌زنند, به مسائل ديگر بپردازند. گذشته از آن, عوامل متعدّدي اخلاق عمومي را به چالش طلبيده‌اند, تا بدانجا كه حوصله در كاربرد ادب از مردم گرفته شده است. در اين ميان برخورد تجدّد با كهنگي را نيز نبايد از ياد برد كه ايراني را در نوعي «سر گرداني سلوك» رها كرده است.

براي آنكه با چشم خود ببينيد, گردشي در شهر بكنيد و با چند تن از صنوف مختلف تماس بگيريد. بندرت پيش مي‌آيد كه تنگ خلق به خانه بازنگرديد. اين تجربه در اخلاق شما هم اثرگذار مي‌شود, عبوس و بي‌حوصله مي‌گرديد. در نتيجه شما هم همان رفتار را در پيش مي‌گيريد, كه ديگران در مورد شما به كار گرفته‌اند.

به چند قلم ساده و معمول نظر بيندازيم. آنچه در اين جا مي‌گوئيم, به «اخلاقيّات» مربوط نيست, كه آن خود داستان جداگانه‌اي دارد. دادسراها و زندان‌ها گواه بر اُفت آنند, و روزنامه‌ها نيز گاهي اخباري از اين دست را در خود انعكاس مي‌دهند. در ارتكاب انواع تقلّب‌ها و جرم‌ها, ابتكارهائي به خرج داده مي‌شود كه شخص را به حيرت وا مي‌دارد. از آنها بگذريم و بيائيم بر سر ادب اجتماعي.

چند نمونه:

1- سري به اداره ها بزنيد. جا به جا بر پيشاني آنها به خطّ جلي نوشته شده است «تكريم ارباب رجوع» و توصيه‌اي در اين مورد به كار مي‌رود. خود اين توصيه نشانة آن است كه كار به جاي باريك كشيده شده بوده كه لازم به تذكّر شده است.

هر «ارباب رجوع» خود مي‌داند كه با چه صحنه‌هائي روبرو گرديده است. اگر كاريكاتور او را بكشند كه دست به سينه و حيران جلو ميز ايستاده است, و حالت مستأصل دارد, مفهوم «تكريم شدگي» او روشن خواهد شد. درست‌تر خواهد بود كه به جاي آن شعار كذا, اين بيت سعدي بر ديوار نوشته شود:

         به دست آهن تفته كردن خمير                به از دست بر سينه پيش امير!

البتّه مردم چاره ندارند كه براي گشودن گره كار خود,‌ از اين تفته تر را هم تحمّل كنند.

2- به بانك برويد؛ به جائي كه مردم زحمتكشي هم در آن مشغول كاراند. با شما كه ممكن است مرد مو سفيد سالخورده, يا زن محترمه‌اي باشيد, «تو, تو» خطاب مي‌كنند: بگير, بنويس, پركن! چنانكه همه مي‌دانند, خطاب در هر زباني آدابي دارد, و تو و شما, هر كدام قائدة خود را دارند, و يكي نمي‌تواند جاي ديگري را بگيرد. اگر بگيرد خلاف ادب شناخته مي‌شود.

امّا از سوي ديگر اين كارمند بانك هم تقصير ندارد. ياد نگرفته. يعني جوّ عمومي آن را به او نياموخته است. نه مافوق او به او يادداده است, نه دستگاه متبوع او، و نه خود ارباب رجوع كه شتاب دارد كه كار خود را بگذراند و برود. گذشته از اين, ارباب رجوع به اين طرز رفتار عادت دارد. توقّع از او گرفته شده است. وقتي باد بر بيرق تزلزل مباني مي‌وزد, چرا كسي به خود زحمت برخورد با موج بدهد؟

3- هر كسي در روز با تعدادي از صاحبان مشاغل سروكار پيدا مي‌كند, از كاسب و پيشه‌ور و رانندة تاكسي و غيره . درجة ادب طرف مقابل, مانند آسمان بهاري, لحظه به لحظه تغيير مي‌كند,  بسته با آنكه مشتري خوبي باشيد يا نباشيد, انعام بدهيد يا ندهيد. در اين صورت شما چه بسا ترجيح بدهيد كه از پول خود بگذريد تا ناچار نباشيد كه از جان و عصب خود مايه بگذاريد. رفتار شما مي‌تواند در يك آن, اخم را تبديل به لبخند, يا بدخلقي را تبديل به خضوع كند. گويا فضاي شهر, همة ملاحظات ديگر را در مقابل پول پريده رنگ كرده است.

4- مورد ديگر كه روانشناسي شهر را مي‌توان از آن استنتاج كرد, رابطة ميان پياده و سواره است. اگر در شهري چون تهران, ناچار باشيد كه از پهناي خيابان, از وسط يك سواره‌رو بگذريد (البتّه از مسير مجاز خط كشي شده) مي بينيد كه گوئي با اين سواره‌هاي محترم يك سابقة عناد داريد. او با ديدن شما سرعت را تندتر مي‌كند, و شما بايد مانند يك حيوان كمين شده خود را در گوشه‌اي جمع كنيد, بدانگونه كه اتوموبيل با فاصلة چند سانتي متر از كنار شما بگذرد كه اگر به شما نزد از اقبال بلند شما بوده.

عابر پياده در شهر, حتّي در مسيري كه به او تخصيص داده شده, هيچ حقّي ندارد. از نظر سواره يك فرد انگل و مزاحم است, يك عنصر بدبخت كه با دو پاي خود گذران عمر مي‌كند. عجيب اين است كه اين فرد سواره, شايد در وضع عادي انسان بدي هم نباشد, ولي همين كه پا روي گاز گذاشت, تبديل به يك موجود عنان گسيخته مي‌شود كه ديگر حاكم بر شعور خود نيست.

نمونه‌اي بياوريم: چند سال پيش در سويس به يك ايراني برخوردم. ضمن صحبت گفت مي‌بينيد, سه تا اتومبيل در گاراژ من خوابيده و من ناچارم پياده به اين جا و آنجا بروم. پرسيدم چرا؟ گفت براي آنكه يك بار جلو پاي يك عابر پياده مي‌بايست توقّف كنم كه نكردم. حق رانندگي را از من گرفتند و سه اتومبيل را تا شش ماه در خانة من توقيف كردند.

قانون در جاي خود براي يك فرد چه سواره, چه پياده حقّي قائل شده است كه بايد رعايت گردد. ولي شما بارها و بارها موتوري را در پياده رو مي‌بينيد كه با طمطراق بطور مماس از بغل شما مي‌گذرد, و واقعا“ عمر دوباره داريد كه طعمة سرعت و بي‌كلّگي او نمي‌شويد.

حقّ سواره نيز به جاي خود محفوظ است. چند سال پيش در امريكا, جلسة محاكمه‌اي را از تلويزيون نشان مي‌دادند. موضوع آن راننده‌اي بود كه در بزرگراه, سگي را زير گرفته بود. محكوميّت شامل نه راننده, بلكه صاحب سگ شد كه سگش را در جاي غيرمجاز رها كرده بود.

عبور از خيابان را مثال آوردم براي آنكه نه تنها جان افراد را در خطر مي‌گذارد, بلكه اهانت رواني دارد, يعني شأن انساني را آنقدر خوار مي‌گيرد, كه به او اجازة عبور از راهي كه حقّ اوست نمي‌دهد. و او مانند يك حيوان بي‌پناه بايد بدود. مأمور هم مي‌ايستد و نگاه مي‌كند و دم برنمي‌آورد.

درست است كه اين عابر پياده, با ترفندي كه خود مي‌داند, غالبا“ سالم به آن سوي خيابان مي‌رسد ولي شأن انساني او جريحه‌دار شده, كه كمتر از زخم تن نيست. البتّه از روح خون جاري نمي‌شود كه آشكار باشد, ولي درون, كار خود را مي‌كند. فرد را در نزد خود خفيف مي‌كند, كه چرا نبايد اين حقّ ابتدائي در حقّ او مرعي بماند. وقتي اين موارد جمع شد, تكرار شد, عموميّت پيدا كرد. عزّت‌نفس يك ملّت به تزلزل مي‌افتد و كار به جائي مي‌رسد كه نتواند براي خود ارزش قائل شود, و وقتي خود نشود چه گونه انتظار داشته باشد كه ديگران براي او ارزش قائل گردند؟ اكنون يك مورد ديگر كه اين يك جنبة «برون مرزي» دارد.

5- چرا بايد ايراني در موضعي قرار گيرد, كه براي آنكه كار خود را بگذراند, ناچار باشد كه تحمّل تحقير از جانب بيگانگان بكند؟ گويا كمبود ادب به كنسولگريهاي غربي نيز سرايت كرده است, و اين رفتار در مورد كساني كه تقاضاي ويزا دارند اِعمال مي‌شود. البتّه سفارت‌ها هر يك سبك خود را دارند, ولي از قراري كه مي‌شنويم, يك حالت مشترك در اين ميان هست.

ممكن است شما كسي باشيد كه برحسب ضرورتي خواسته باشيد سفري به يكي از كشورهاي غربي بكنيد. مثلآ براي ديدن فرزند, يا پدر و مادر پيري كه از وطن دورافتاده‌اند, يا براي معالجه, يا براي شركت در يك كنفرانس علمي... در هر حال براي تفنّن نيست.

يكي از آشنايان همين اواخر با يكي از اين سفارت‌ها سروكار پيدا كرده بود كه خلاصة تجربه‌اش را براي ما حكايت كرد:

پشت يك ديوار بلند, با درهاي محكم آهنين, عدّه‌اي به عنوان متقاضي ويزا, حيران و منتظر ايستاده‌اند. بايد كسي بيايد و به آنها جوابي بدهد. البتّه در وهلة اوّل دست رد بر سينة كسي گذارده نمي‌شود. برگي به دست شما مي‌دهند كه در آن ريز مداركي را كه بايد ارائه دهيد نوشته شده است. بعد برگ درخواست به شما داده مي‌شود كه بايد با دقّت پر كنيد. در آن چيزهائي پرسيده شده كه حالت «استنطاق» دارد و چه بسا حافظة شما براي پاسخ دادن به همة آنها يارائي نداشته باشد: از احوال شخصي و شجره‌نامة خانوادگي, و اينكه في‌المثل تاريخ تولّد جدّ اعلاي شما چه بوده (درحالي كه شايد او زماني به دنيا آمده بوده كه هنوز سجلّ احوال در كشور باب نبوده). هم‌چنين از شما مي‌خواهند كه طيّ ده سال گذشته به كجاها سفر كرده‌ايد و به چه منظور, و وضع مزاجي شما چگونه است؛ و از اين قبيل. بعد از اينها مي‌رسد به تمكّن مالي كه اين, قلم بسيار مهمّي است, شامل  گواهي‌هاي متعدّد از اداره يا بازنشستگي, و بانك و يا مؤسسّة معتبر ديگري, و همة اينها با ترجمه و فتوكپي و مُهر و تأييد. برگ درخواستي كه به شما داده شده است, از بس پيچيده و فنّي است, پيش مي‌آيد كه خود شما به تنظيمش قادر نباشيد, و لازم گردد كه ميرزا بنويس‌هاي حرفه‌اي كه روبروي سفارت پرسه مي‌زنند, با گرفتن مبلغي به شما كمك نمايند.

آنگاه مي‌رسد نوبت به تحويل مدارك, و آن از طريق دريچه‌اي است كه براي همين منظور تعبيه كرده‌اند. محفظه‌اي است شبيه به گيشة بليط فروشي سينما, منتها ساخته شده از شيشة ضدّ گلوله و آهن, مجهّز به يك بلندگو كه گفت و شنود از طريق آن صورت مي‌گيرد. كارمندي كه پشت آن نشسته, شما را مي‌بيند, ولي شما بدشواري صورت او را تشخيص مي‌دهيد, و همين خود بر مرموزيّت قضيّه مي‌افزايد.

البتّه شما به آساني پشت اين دريچه نرسيده‌ايد. گاه مستلزم ساعت‌ها ماندن در زير آفتاب, يا برف و باران و پابه پا كردن است. تا حدّي مصداق اين بيت حافظ:

     بر در اربـاب بي‌مـروّت دنيـا               چند نشيني كه خواجه كي به در آيد؟

تا اين جا موضوع قابل گذشت است, و بايد به هر كشوري حق داد كه پيش‌بيني‌ها و احتياط‌گريهاي لازم را در مورد امنيّت خود به كار برد.

آنچه قابل تحمّل نيست آن است كه از همان ابتدا شما را به چشم مظنون و مشكوك نگاه كنند و با شمائي كه هيچ مداخله‌اي در كشمكش‌هاي بين‌المللي آنها نداشته‌ايد, يك چنين «جوّ مستكبرانه»اي برقرار نمايند چنان كه گوئي با يك ملّت درجة دو سر كار دارند, و حال آنكه «نه» را هم مي‌شود مؤدّبانه گفت. فرانسوي‌ها مثلي دارند كه مي‌گويد: «طرز دادن ارزنده‌تر است از آن چيزي كه مي‌دهند» حرف بر سر طرز است.

بديهي است كه ملّت ايران با آن فرهنگ پربار و كارنامة تاريخي دراز دامن كه هرگز دنياي غرب نظير آن را نداشته سزاوار چنين رفتاري نيست. اگر آنان نمي‌دانند, بروند در كتابخانه‌هايشان و ببينند كه در كتابها چه نوشته شده.

مردم امروز ايران هر كمبودي داشته باشند, لااقلّ به مهمان دوستي و خوشرفتاري با خارجي شهره‌اند. مسافراني كه از خارج به اين كشور مي‌آيند, اين موضوع را دريافته‌اند. از همه زننده‌تر, برخورد بعضي از كارمندان محلّي سفارت‌هاست. آنان چنان رفتاري دارند كه گوئي ايراني و فارسي زبان نيستند. اداي وظيفه يا خوشخدمتي يا سبكسري, هرچه مي‌خواهيد اسمش را بگذاريد, شما از كسي كه با زبان شما حرف مي‌زند چنين رفتار سردي انتظار نداريد.

حرف آخر دربارة خودمان است. ناصرخسرو گفت: «از ماست كه برماست», و سعدي گفت: «سعدي از دست خويشتن فرياد». ما نبايد در برخورد با ديگران, به گونه‌اي رفتار كنيم كه به آنها اجازة بي‌ادبي بدهيم, چه آنجا كه خلاف روش عمل مي كنيم, و چه آنجا كه تحقير را بي‌جواب مي‌گذاريم.

گذشته از همه چيز, اين, بر دستگاه اداره‌كنندة كشور است كه چون به خود حقّ فرمانروائي داده, بايد نسبت به آبروي مردم كشور احساس مسئوليّت بكند. از قديم گفته‌اند «ز آب خرد, ماهي خرد خيزد» وقتي ملّتي از درون كشور سبك گرفته شد, چه توقّع است كه ديگران او را سبك نگيرند؟ آبرو چيز كمي نيست. هزار و صد سال پيش يك شاعر ايراني گفت:

             خون خود را گر بريزي بر زمين          به كه آبِ ‌روي ريزي در كنـار

             بت پرستيدن به از مردم پرست          پند گير و كار بند و گوش دار

اگر بپذيريم كه ادب در مفهوم وسيع خود, از منش ملّي سرچشمه مي‌گيرد, پس آثار آن به خود ختم نمي‌شود, و در ساير شئون: يعني اقتصاد, روابط بين‌الملل, آموزش, و نقش‌بندي شخصيّت كشور, اثرگذار مي‌شود,‌حتّي در دفاع از استقلال كشور. بزرگان گذشته تجربه كرده بودند كه مي‌گفتند:

            با ادب را ادب سپاه بس است          بي‌ادب با هزار كس تنهاست

 

 

 

روز پژوهش

           مـگــر پـيـش بـنشاندت روزگار              كه به زو نيابي تو آموزگار

            اگـر روزي از تو پژوهـش كننـد              همه مردمانت نكوهش كنند

            گناهي كه كردي و بر تو گذشت              نبايدت هرگز بـدو بـازگشت

                                                                                                 «ابوشكور بلخي»

                                                                                              (هزار و صد سال پيش)

 

 

 


نویسنده: محمد علی اسلامی ندوشن ،

کتاب ها فصلنامه هستی دست نوشته ها اشعار گفتمان همایش در نگاه یاران سفرهای خارجی